ارشیا که بارش باران خدا
بود
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر اسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمیبینی
توی خواب گلای حسرت نمیچینی
دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه
جای سیلیای باد روش نمیمونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
دلت و بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم میبینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که ادمک نداره
ارشیا عمه خیلی دوست داره
|
+| نوشته شده توسط
هانیسا در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
|